پارت 92
بالاخره از اون ماجرا و از اون شب لعنتی گذشت ..
روزای آخر بارداریم بود و به شدت چاق شده بودم شکمم اندازه یه توپ گنده بزرگ شده بود...
حتی بالا رفتن از پله ها و دست شویی رفتن برام سخت بود و با کمک سپهر میرفتم
سپهر متوجه شده بود که میترا بهش خیانت کرده و چند روزی خیلی حالش بد بود و منو هم بی تقصیر نمیدونست از این ماجرا!
باهاش بخاطر اون شب چند روزی قهر بودم اما کم کم یخمون باز شد دوباره..
ساعت 3 ظهر بود سپهر از سرکار اومد خونه
منم یه تاپ دکلته قرمز پوشیده بودم که حسابی تو تنم خودنمایی میکرد با دامن کوتاه سفید که تا رونم بود
سپهر سلامی کرد و رفت تو اتاقش
منم برای خودم تو خونه میگشتم و لباسای بچه رو مرتب میکردم
شب شد سپهر رو برای شام صدا زدم و اومد شام خوردیم بعد شام قبل اینکه از آشپزخونه بره بیرون رو بهم گفت : اگه میخوای کار دستت ندم لباساتو زود عوض کن / تو شوک رفتم یه لحظه از حرفش اونم نگاهشو ازم گرفت و رفت تو اتاقش
راست میگفت خدایی این لباس خیلی بهم میومد حسابی تو تنم میدرخشید
دلم براش سوخت بالاخره اونم مرد بود و نیازهایی داشت
بعد تمیز کردن آشپزخونه رفتم لباس راحتی گشادی پوشیدم و رو تخت دراز کشیدم سپهرم سرش گرم چندتا پوشه و کاغذ بود
و کم کم چشام سنگین شد خواب رفتم..
نصف شب با درد زیادی که تو تنم میپیچید از خواب بیدار شدم
نمیتونستم تحمل کنم
فکر کنم وقتش رسیده بود
با بدبختی سپهر رو بیدار کردم که گیج نگام میکرد
با جیغی که زدم تازه به خودش اومد و همان طور شلوارشو میپوشید میگفت تو روحت پدرسگ این چه وقت اومدن بود
داشتم از درد بیهوش میشدم
سوار ماشین شدیم و با هر ترمز گرفتن سپهر جیغ میزدم که سپهر وحشت زده و نگران برمیگشت نگام میکرد
رسیدیم بیمارستان