از بچگی همیشه فکر میکردم که من زشتم
چون چش و ابرو مشکی نیستم یعنی مثل ابجی بزرگم نیستم
همه توجهتون به اون بود
گذشتو گذشت من بی رنگ و روح بزرگ شدم نظرتون عوض شد
مادربزرگ عزیززززتراز جانم بالاخرهههه چشش منو دید
که وای بعد بلوغ چقد تغییر کردی قشنگ شدی
همین خیره خیره نگاه کردناتون عجیب حس خوبی میده
میچرخه عیبی نداره ولی فراموشم نمیشه
منم خدایی دارم قدرتش بهم ثابت شدست به شما هم ثابت میشه
قول میدم سال بعد همه چی عوض شه