یه بار سر همون روزا که ما برای عمل دخترم ۲۰ تومن پول کم داشتیم، مادرشوهرم داشت میرفت کانادا برای زایمان دخترش یک سال بمونه پیشش... بعد داشت میگفت میخام طلاهام را بگذارم تو صندوق امانات بانک که دزد نبره تو این یک سال... منم دیگه روم نمیشد از مامانم طلا بگیرم (انقدر که هر بار تو شرایط بحرانی زندگی ازش گرفته بودم 😥😥) اومدم به شوهرم گفتم برو به مامانمت بگو خب به جای صندوق امانات بانک ملی بگذار صندوق بانک کارگشایی.. که ما هم پول عملمون جور بشه
هی گفت نمیده ول کن
گفتم بابا به خدا روم نمیشه به مامانم بگم دیگه... خب مادر تو که داره میره بانک چه فرق داره
گفت تو نمیفهمی اون نمیده
اخر زورش کردم زنگ زد
مادرشم پشت تلفن شستش😐😐😐
گفت من طلامو به تو نمیدم (گفت به نام خودت وام میگیرم که طلات جاش امن باشه)
گفت نه شما بچه رو بهونه کردین پول و طلاهای منو بدزدین😐😐😐 این بچه هیچیش نیست. سالم سالمه... شما از روز اول نقشه کشیدین الکی گفتین مریضه 😐😐😐😐 حالا یک سال بود شاهد اشک ها و زجه های من بوداااا... میگفت دروغ میگیییی
اخرم گفتیم مرسی مامان... ببخشید براتون نقشه کشیدیم... خدافظ
شوهرمم کلی چپ چپ نگام کرد. گفت قصدت همین بود که مامانم بی ابرومون کنه 😐😐😐🙃🙃🙃