پارت 91
فردا صبح با احساس درد تو ناحیه گردن و کمر از خواب بیدار شدم چشم باز کردم دیدم سپهر همون موقع از حمام اومد بیرون و حولش دور گردنش بود خواستم از رو مبل پا شم که درد وحشتناکی تو گردنم و کمرم پیچید خدا لعنتت کنه سپهر که بخاطرت مجبور شدم دیشب اینجا بخوابم
آخی گفتم و گردنم رو گرفتم
سپهر نشست رو مبل رو به روم و نگام میکرد
از دستش ناراحت شده بودم
نگاهمو ازش گرفتم و پا شدم رفتم تو اتاق درو بستم
اتاق شلوغ شده بود تازه تمیزش کرده بودم چقد ازت بدم میاد سپهر!
نیم ساعتی گذشت من تو اتاق خودمو حبس کرده بودم. سپهر درو باز کرد و رفت سمت کمد و لباسی برداشت و رفت حتی بابت رفتار دیشبش یه معذرت خواهی نمیاد کنه!
بعد رفتن سپهر رفتم سمت تلفن و شماره سارا رو گرفتم
بعد دوتا بوق برداشت
بهار : سلام سارا.../ سلام عزیزم خوبی / ممنون تو خوبی / قربانت / چی شد سپهر با خواستگارت موافقت کرد؟ / بهار اونا اومدن یه شب همدیگه رو دیدیم اما بدرد هم نمیخوریم خودم نظرم عوض شد حق با سپهر بود...! / خوشحالم که تصمیم درستی گرفتی / تو چخبر این فسقلی عمه کی میخواد دنیا بیاد؟ / فسقلی ام چند وقت دیگه میاد / مشتاقانه منتظریم.. / خب مزاحمت نشم سارا فقط خواستم بدونم چیکار کردین / باشه عزیزم مراقب خودتون باشین / تو هم فعلا / فعلا
گوشیو قطع کردم و نفس راحتی کشیدم