کار دل چیست
عده ای گویند پخش خون است و بس
عده ای گویند همین کار هم بس است
عدهای گویند برای سنگ شدن
یا که لحظه غفلت ز خواب بیدارشدن
عده ای گویند دشمن منطق است
باعث کافر شدن هر بنده است
عده ای گویند که رسوا میکند
در سرت عشق را هویدا میکند
آخر یک عضو میشود آنقدر چموش
لحظه ای جز مرگ نمیگشتش خموش
با گرفتن، می دهد هردم پیام
شاید این بار شوق درش کرده قیام
در قفس آرام نگیرد لحظه ای
هیچ خدایی را ندارد بنده ای
عقل هم گله دارد که چیست
گاه برای هر پیامش باید گریست
ناخواسته می بندد دست و زبان
حرف دل بی اختیار گردد عیان
عده ای گویند که شیدا میکند
بعد مستی دوست را پیدا میکند
هرکسی دارد نظر سنجیده ای
اما از دست دلت رنجیده ای؟
میشود حسرت از ته دل خنده ای
تا قیامت از خودت هم خسته ای
بگذریم در دل ما جانی نمانده
در خیالش از تو مهرستانده
تفلکی گاهی میداد دمی
خوراکش هم جای بازدم، شد غمی
بوی سوختن میدهد این دل پسین
تا به حال همچین نخورده بر زمین
ای که در نزدت شدم خار وخزین
دیدنم می آیی گاهی بعد از این؟
مهدی مهدوی