2777
2789
عنوان

دزدی نان❌❌

11 بازدید | 0 پست

مردی که هر شب نان میدزدید...

صاحب نانوایی چند شب بود متوجه شده بود که هر شب یک قرص نان کم میشود.

ابتدا فکر کرد اشتباه میکند.

اما شب چهارم تصمیم گرفت بعد از بستن دکان، گوشهای پنهان شود و دزد را بگیرد.

نیمههای شب، صدای آرامی شنید.

درِ کوچک پشت نانوایی باز شد و مردی با لباسهای کهنه وارد شد.

مرد یک قرص نان برداشت و خواست بیرون برود که ناگهان صاحب نانوایی چراغ را روشن کرد.

«ایست!»

مرد خشکش زد.

صاحب نانوایی با عصبانیت گفت:

«پس تو بودی! چند شب است از من دزدی میکنی؟»

مرد سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.

صاحب نانوایی گفت:

«اگر گرسنهای، چرا نمیآیی از من بخواهی؟ چرا دزدی؟»

مرد آرام پاسخ داد:

«برای خودم نیست.»

نانوای عصبانی گفت:

«پس برای چه کسی است؟»

مرد لحظهای سکوت کرد و گفت:

«هر شب وقتی از این کوچه میگذرم، پیرزنی را میبینم که کنار ایستگاه متروکه میخوابد. چند بار دیدم از سطل زباله غذا پیدا میکند.

یک شب از او پرسیدم چرا به خانه نمیرود.

گفت: خانهای ندارم.

از آن شب، هر شب برایش یک نان میبرم.»

نانوایی به لباسهای کهنه مرد نگاه کرد و پرسید:

«پس چرا خودت نان نمیخری؟»

مرد لبخند تلخی زد.

«چون من هم پولی ندارم.»

نانوایی لحظهای ساکت ماند.

سپس پرسید:

«خودت شبها چه میخوری؟»

مرد به زمین نگاه کرد و گفت:

«اگر چیزی پیدا کنم، میخورم... اگر نه، میخوابم.»

صاحب نانوایی دیگر چیزی نگفت.

به طرف قفسه رفت، یک کیسه آورد و چند قرص نان تازه داخل آن گذاشت.

کیسه را به مرد داد.

مرد با تعجب پرسید:

«اینها برای چیست؟»

نانوایی گفت:

«یکی برای آن پیرزن...

و بقیه برای دزدی که چند شب است غذای خودش را نمیخورد تا یک غریبه گرسنه نخوابد.»

چشمان مرد پر از اشک شد.

اما نانوایی ادامه داد: «فقط یک شرط دارد.»

مرد پرسید:«چه شرطی؟»

گفت: «از فردا از درِ عقب نیا. از درِ جلو بیا.

تو دیگر دزد این نانوایی نیستی... مهمان منی.»

گاهی ما فقط یک لحظه از زندگی یک انسان را میبینیم و تمام شخصیتش را با همان یک لحظه قضاوت میکنیم.

پیش از آنکه کسی را محکوم کنیم، شاید بهتر باشد داستانی را بشنویم که او هرگز فرصت گفتنش را نداشته است.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108