پیشاپیش بابت اینکه قراره تاپیکم طولانی بشه عذر میخوام...
کدوم خانواده؟...
کدوم کانون گرم؟
وقتی با کتکها، تحقیرها و فریادهاشون از من یه جوونی ساختن که هنوزم همیشه خدا میترسه؛ اعتمادبهنفس نداره، عزتنفس نداره و برای یه ذره محبت، دلش ضعف میره.
من واسه خودم کسی شدم.
مهندس کامپیوترم.
بازیکن تیم ملی اسکیت هستم.
بوکسورم.
به سه تا زبان زنده دنیا مسلطم.
ولی حالم خوب نیست...
چون همون آدمایی که باید امنترین جای دنیا برام میبودن، هیچوقت امن نبودن.
حمایتم نکردن.
مدام تحقیر...
مدام فحش...
مدام دعوا...
مدام «هیچی نمیشی»، «هیچی نیستی»، «خنگی»...
و دردناکترش اینه که هنوزم انگار اصلاً به فکرم نیستن.
جالبه...
با خودشون خوبن؛
اما به من که میرسن، خودشون امام حسینن و من میشم شمر ذوالجوشن.
تو رو خدا نصیحتم نکنید...
گوشم از نصیحت پره.
هیچکدومتون جای من نیستید.
هیچکدومتون نمیدونید من چی کشیدم و چطور با حسرتِ یه آغوش ساده بزرگ شدم...
به جایی رسیدم که هرکس بهم میگه:
«قربونت برم... فدات بشم...»
توی دلم کیلوکیلو قند آب میشه.
چون من هیچوقت به این جملهها عادت نکردم.
پول بهم رسیدن...
ولی من پول میخوام چیکار؟
من خودشونو میخواستم، نه پولشونو.
دلم یه «خسته نباشی» میخواست که پشتش طعنه نباشه.
یه آغوش میخواستم که بعدش نترسم از اینکه دوباره پس زده بشم.
یه نفر میخواستم که وقتی شکستم، نپرسه «باز چه مرگته؟»
فقط بگه:
«بیا... من هستم.»
من با کمبود پول بزرگ نشدم...
با کمبود محبت بزرگ شدم.
با ترس.
با حسرت.
با این سؤال که چرا برای بعضیها، خونه امنترین جای دنیاست و برای من، جایی بود که باید توش حواسم به همهچیز میبود.
حالا هرچقدر هم موفق باشم،
هرچقدر مدرک و مدال داشته باشم،
هرچقدر آدمهای زیادی دوستم داشته باشن...
یه جای وجودم هنوز همون بچهایه که پشتِ درِ یه اتاق، زانوهاشو بغل کرده و منتظره صدای قدمهایی بیاد که این بار برای دعوا نیست...
منتظره یکی در رو باز کنه.
نه برای سرزنش.
نه برای سؤال.
نه برای کتک.
فقط برای اینکه بگه:
«بیا بغلم...»
و شاید غمانگیزترین قسمت ماجرا اینه که من هنوز هم با همهی بزرگ شدنم...
گاهی دلم میخواد یکی بیاد و اون بچه رو از اون اتاق بیرون بیاره.
اما در هنوز باز نشده...