من مشکلم اینه که تو گذشته زندگی میکنم
برای آینده خیلی تلاش میکنما
اما با آدمای گذشته تو ذهنم زندگی میکنم
مثلا خواهر ناتنیم که الان پیش خانواده واقعیشه دیگه پیش ما نیست
ولی ذهن من هنوز قبول نکرده انگار دارم از این غم فرار میکنم
تو ذهنم باهاش حرف میزنم تو ذهنم براش خرید میکنم بعد یهو یادم میاد نیستش عصبانی میشم گریه میکنم از روی حرص گریه میکنم و میلرزم
یا مثلاً دوستم که باهاش قطع ارتباط کردم ، تو ذهنم براش کارای روزمره مو تعریف میکنم بهش میگم امروز فلانی اون حرفو بهم زد
تو ذهنم تجسم میکنم که مهتاب اذیتم کرده و بهش میگم کارای تو باعث شد حالم اینطوری بشه
مثلا تو ذهنم به اکسم میگم دیدی بعد ازین که بهم خیانت کردی من غمباد گرفتم
شما اینطوری نیستید؟