2777
2789
عنوان

یک دو سه

6 بازدید | 0 پست

نمیدونم چرا ولی به قول خودت امشب دوباره از اون شباست.

کافیه پلک بزنم تا هزاران خاطره از چشم های بسته ام بیرون بریزه و از زیر مژه هام روی سر تا سر بالشتم سرازیر بشه.

فکرم پر میزنه به چندین سال پیش وقتی نشسته بودیم و داشتم حل تمارین رو برات توضیح میدادم ولی تو خسته و بی حوصله فقط به صورتم نگاه میکردی.البته که حق داشتی از اول هم اونی که این چیزا رو دوست داشت من بودم نه تو. تو فکرت جاهای دیگه بود. قولی که پدرت بهت داده بود، آینده ای که خیلی متفاوت تر از مسیر من بود. میگم مسیر من، چون الان میدونم که دیگه مسیرمونم یکی نیست و گرنه که یه روز این مسیر هر دومون بود.

نمیدونم کجا اون سیلی حقیقت به گوش من نواخته شد ولی ما دیگه اون دو تا جوون سرخوش و باری به هر جهت نیستیم. من بین کوه کتابام نشستم و تو هم احتمالا شبا از استرس کاری خواب به چشمت نمیاد. هر چی بزرگ تر شدیم تفاوت بین امون واضح تر شد. مثل همون نیم درجه انحرف دست تیرانداز موقع شلیک که در نهایت باعث اختلاف چند متری توی محل برخورد میشه. اختلافات ما با خودمون بزرگ شد. اونقدر که دیگه نشه نادیده اشون گرفت.

میدونم که تنهایی، میدونم که بهم نیاز داری ولی نیاز داشتن مسئله متفاوتی با دوست داشتنه و لیاقت هر دوی ما چیز بیشتریه. ببخشید که باز هم من به جای هر دومون تصمیم گرفتم. این آخرین باره و میخوام بهم اعتماد کنی. همون طوری که همیشه چشم بسته بهم اعتماد کردی.

حالا هم چشم هات رو ببند و با شمارش من دستم رو رها کن:

یک، دو، سه

خمش باش خمش باش در این مجمع اوباش
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

کسی هست

123taekwondo | 1 دقیقه پیش
2834
2835
2108