از وقتی مامانم اومده پیشم ،یکسره دعوا و دعوا که آره بی عرضه ای
هم سنای تو ازدواج کردن و ... ،تو بی عرضه ای ...
خب اونا وقتی من درس میخوندم ،تو فاز ازدواج و تفریح و رفتن تو مهمونی و مراسم های مختلف بودن ...بعدش که کلا از وقتی اومدم دانشگاه ،خیلی دور شدم کلا از جمع های خانوادگی حتی ...
نمیگم با کسی آشنا نشدم ،با هر کی آشنا میشم ازم کوچیکتره ،دخترای فامیل همه با آدمهای بزرگتر از خودشون ازدواج کردن که همه چیز داشتن همسراشون وقتی ازدواج کردن ،دغدغه های تحصیلی من و آدمهایی که باهام آشنا میشن رو نداشتن ...حداقل ۱۰ سال همسراشون بزرگتر از خودشونن :/
خسته شدم ...
از اون ور اینا با آشنا ازدواج کردن ،من با هر کی آشنا میشم حتی با فرهنگاشونم غریبه ام ،زمان میبره تا اعتماد کنم بهشون ...
دلم میخواد بگم مادر من حتی همون پسری که میگفتی بهت داره کمک میکنه بی چشم داشت و کادو ببر نگه با خودش که داری براش ناز میکنی ،باز هم بهم پیام داد ،باز هم بهم میخواد لطف کنه ...بله ،نه اینکه نخوام ،متوجه ام منتظره یه حرکتی بزنم ولی میترسم ...میترسم یه جایی کم بیارم بازم و بزنی تو چشمم ...هوف ...باز جای شکرش باقیه ایشون یک سال ازم کوچیکتره 😭😂فکر میکردم بیشتره :/