#دلنوشت
امروز پسرک خانه ما کلاس اولی شده اما به جای ذوق و شوقی که همه این سال ها منتظرش بودم بغضی سنگین چنان راه گلوم بسته که مسیری برای تردد هرگونه ذوق و شوق باقی نمونده!!!
لباس پسرکم را آماده می کنم و به یاد ماکان میفتم...
کیفشو و میبندم و به یاد میکاییل میفتم...
آب و تو بطری مدرسه اش می ریزم و به یاد آتنا میفتم و
قلبم مچاله میشه ...
دستشو میگیرم و از زیر قرآن ردش می کنم دلم خون میشه ...
می بوسم و راهیش می کنم چشام پر میشه ...
جلو سرازیر شدن شو می گیرم اما پسرک خونه مچمو می گیره!!!
-مامان چرا بغض کردی؟؟؟
ـمامان دارم میرم کلاس اول هاااا ؟!!!!
ـمامان دلت برام تنگ میشه آره؟؟؟
ـمامان زود برمی گردم ...زود زود زود!!!
-خوشحالم مامان ...دلم برات تنگ میشه زودی برگردهاااازود زود زود....
کاش می شد مامان...
کاش می شد همه شون برگردن همه شون...
زود زود زود...