اگر اصلاً برایش مهم نبود چه؟
بعد به خودم میگفتم مهم نیست
مهم این بود که من برایش وقت گذاشته بودم
مهم این بود که آن روز را فراموش نکرده بودم
وقتی از دور دیدمش قلبم تندتر زد
کادو را محکمتر گرفتم و آرام به سمتش رفتم
فقط چند قدم مانده بود
چند قدم تا اینکه برسم لبخند بزنم و بگویم
_ تولدت مبارک
اما درست همان لحظه دختری با عجله به سمتش آمد
همهچیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که حتی فرصت نکردم درست بفهمم چه میشود
دختر خودش را در آغوشش انداخت
و من همانجا ایستادم
انگار یک نفر ناگهان دنیا را روی حالت بیصدا گذاشته باشد
صدای اطرافم محو شد
آدمها رفتوآمد میکردند
ماشینها رد میشدند
زندگی جریان داشت
اما من فقط همان صحنه را میدیدم
دستم هنوز دور جعبه کادو بود
همان کادویی که با ذوق خریده بودم
همان لباسی که با وسواس انتخاب کرده بودم
همان تاریخی که روی تقویم علامت زده بودم
همهشان ناگهان بیمعنی به نظر میرسیدند
حتی نفهمیدم چه زمانی برگشتم
فقط یادم هست که دیگر نتوانستم جلو بروم
نه اینکه نخواهم
انگار پاهایم دیگر با من همراه نبودند
آن روز قرار بود یک خاطره قشنگ برایم بسازد
اما در عرض چند ثانیه تبدیل شد به روزی که دلم میخواست هیچوقت به یادش نیاورم
وقتی به خانه رسیدم سرم سنگین بود
خیلی سنگین
و چیزی درونم آنقدر خالی شده بود که حتی نمیتوانستم گریه کنم
بیهدف وارد آشپزخانه شدم
قرص مسکن برداشتم
اول فقط میخواستم سردردم آرام شود
اما انگار زیادهروی کردم
ذهنم دیگر درست کار نمیکرد
انگار تمام آنچه دیده بودم مدام جلوی چشمم تکرار میشد
آن آغوش
همان چند قدمی که هیچوقت به او نرسیدم
همان کادویی که هنوز در دستم بود
و چیزی درونم مدام میگفت دیگر هیچچیز درست نمیشود
بعد از مدتی تازه متوجه شدم چه کردهام
ترسیدم
اما عجیب بود که در میان آن همه آشفتگی دلم فقط میخواست صدای او را بشنوم
گوشی را برداشتم
شماره محمد را گرفتم
همین که صدایم را شنید فهمید یک چیزی درست نیست
_ جمانه؟
جواب ندادم
دوباره صدایم زد
_ جمانه... صدای منو میشنوی؟
چشمهایم را بستم
صدایش عجیب آشنا بود
همان صدایی که چند ساعت قبل دلم میخواست از نزدیک بشنوم
خیلی آرام گفتم
_ محمد...
_ جانم؟ چی شده؟
چند ثانیه سکوت کردم
بعد گفتم
_ دیگه خوبم
_ جمانه صدات چرا اینجوریه؟
لبخند خیلی کمرنگی زدم
_ خوبم محمد
دیگه نگران نباش
صدایش مضطربتر شد
_ چی شده؟ کجایی؟
نمیخواستم جواب بدهم
فقط گفتم
_ فکر کنم دیگه فهمیدم
_ چی رو؟
نفسم را آرام بیرون دادم
_ اینکه بعضی چیزا رو نباید انقدر جدی گرفت
_ جمانه داری منو میترسونی
بگو چی شده
چند لحظه سکوت کردم
بعد خیلی آرام گفتم
_ امیدوارم...
_ چی؟
_ امیدوارم کسی که وارد زندگیت شده همونقدر که من دوستت داشتم دوستت داشته باشه
آن طرف خط ساکت شد
من هم چیزی نگفتم
ادامه ....