2777
2789
عنوان

تولدش بود

65 بازدید | 8 پست

تولدش بود


چند روز قبل تاریخش را روی تقویم علامت زده بودم

هر بار چشمم به آن تاریخ میافتاد بیاختیار لبخند میزدم

انگار قرار بود اتفاق مهمی بیفتد و نمیخواستم حتی برای یک لحظه فراموشش کنم


راستش حتی نمیدانستم چه چیزی دوست دارد


برای همین چند بار کادوهای مختلف را توی ذهنم بالا و پایین کردم تا بالاخره چشمم به دو تا ساعت ست افتاد


همان لحظه گفتم خودشه


نمیدانستم خوشش میآید یا نه اما وقتی جعبه را گرفتم آنقدر ذوق داشتم که چند بار بازش کردم و دوباره بستم


دلم میخواست وقتی میبینمش همهچیز خوب باشد


لباسم را از شب قبل آماده کردم

چند بار جلوی آینه ایستادم و آخر سر همان لباسی را پوشیدم که بیشتر از همه دوستش داشتم


صبح اولین کاری که کردم این بود که برایش پیام بفرستم


تولدش را تبریک گفتم


چند دقیقه بعد جواب داد


_ تو تولدمو از کجا میدونستی؟


چند ثانیه به صفحه گوشی خیره شدم


دلم میخواست همان لحظه بگویم خودت یک بار بهم گفتی

اما نمیدانم چرا دلم میخواست کمی اذیتش کنم


نوشتم

مگه مهمه؟


جوابش سریع آمد


_ آره... برام جالبه بدونم


لبخند زدم


_ پس بذار یه راز بمونه


چند لحظه بعد نوشت


_ جمانه جدی میپرسم


این بار دیگر نتوانستم جلوی خندهام را بگیرم


_ خودت یه بار بهم گفتی


_ من؟ کی؟


_ یادم نیست


_ پس چطوری یادت مونده؟


انگشتم چند لحظه روی صفحه ماند


بعد نوشتم


_ بعضی چیزا هست که آدم دلش نمیخواد یادش بره


پیام را که فرستادم خودم از چیزی که نوشته بودم خجالت کشیدم


گوشی را کنار گذاشتم و سعی کردم به روی خودم نیاورم که قلبم چقدر تند میزند


کمی بعد دوباره پیام داد


_ جدی باورم نمیشه یادت مونده


این بار فقط نوشتم


_ خب... بعضی تاریخا ارزش یاد موندن دارن


مکالمهمان ادامه پیدا کرد و بعد از مدتی تمام شد


اما برای من تازه همهچیز شروع شده بود


کادو را برداشتم و راه افتادم


تمام مسیر به این فکر میکردم که وقتی میبینمش چه بگویم

کادو را چطور دستش بدهم

اگر خوشش نیامد چه؟

اگر خندید چه؟

اگر اصلاً برایش مهم نبود چه؟


بعد به خودم میگفتم مهم نیست


مهم این بود که من برایش وقت گذاشته بودم


مهم این بود که آن روز را فراموش نکرده بودم


وقتی از دور دیدمش قلبم تندتر زد


کادو را محکمتر گرفتم و آرام به سمتش رفتم


فقط چند قدم مانده بود


چند قدم تا اینکه برسم لبخند بزنم و بگویم


_ تولدت مبارک


اما درست همان لحظه دختری با عجله به سمتش آمد


همهچیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که حتی فرصت نکردم درست بفهمم چه میشود


دختر خودش را در آغوشش انداخت


و من همانجا ایستادم


انگار یک نفر ناگهان دنیا را روی حالت بیصدا گذاشته باشد


صدای اطرافم محو شد


آدمها رفتوآمد میکردند

ماشینها رد میشدند

زندگی جریان داشت

اما من فقط همان صحنه را میدیدم


دستم هنوز دور جعبه کادو بود


همان کادویی که با ذوق خریده بودم


همان لباسی که با وسواس انتخاب کرده بودم


همان تاریخی که روی تقویم علامت زده بودم


همهشان ناگهان بیمعنی به نظر میرسیدند


حتی نفهمیدم چه زمانی برگشتم


فقط یادم هست که دیگر نتوانستم جلو بروم


نه اینکه نخواهم


انگار پاهایم دیگر با من همراه نبودند


آن روز قرار بود یک خاطره قشنگ برایم بسازد


اما در عرض چند ثانیه تبدیل شد به روزی که دلم میخواست هیچوقت به یادش نیاورم


وقتی به خانه رسیدم سرم سنگین بود


خیلی سنگین


و چیزی درونم آنقدر خالی شده بود که حتی نمیتوانستم گریه کنم


بیهدف وارد آشپزخانه شدم


قرص مسکن برداشتم


اول فقط میخواستم سردردم آرام شود


اما انگار زیادهروی کردم


ذهنم دیگر درست کار نمیکرد


انگار تمام آنچه دیده بودم مدام جلوی چشمم تکرار میشد


آن آغوش


همان چند قدمی که هیچوقت به او نرسیدم


همان کادویی که هنوز در دستم بود


و چیزی درونم مدام میگفت دیگر هیچچیز درست نمیشود


بعد از مدتی تازه متوجه شدم چه کردهام


ترسیدم


اما عجیب بود که در میان آن همه آشفتگی دلم فقط میخواست صدای او را بشنوم


گوشی را برداشتم


شماره محمد را گرفتم


همین که صدایم را شنید فهمید یک چیزی درست نیست


_ جمانه؟


جواب ندادم


دوباره صدایم زد


_ جمانه... صدای منو میشنوی؟


چشمهایم را بستم


صدایش عجیب آشنا بود


همان صدایی که چند ساعت قبل دلم میخواست از نزدیک بشنوم


خیلی آرام گفتم


_ محمد...


_ جانم؟ چی شده؟


چند ثانیه سکوت کردم


بعد گفتم


_ دیگه خوبم


_ جمانه صدات چرا اینجوریه؟


لبخند خیلی کمرنگی زدم


_ خوبم محمد

دیگه نگران نباش


صدایش مضطربتر شد


_ چی شده؟ کجایی؟


نمیخواستم جواب بدهم


فقط گفتم


_ فکر کنم دیگه فهمیدم


_ چی رو؟


نفسم را آرام بیرون دادم


_ اینکه بعضی چیزا رو نباید انقدر جدی گرفت


_ جمانه داری منو میترسونی

بگو چی شده


چند لحظه سکوت کردم


بعد خیلی آرام گفتم


_ امیدوارم...


_ چی؟


_ امیدوارم کسی که وارد زندگیت شده همونقدر که من دوستت داشتم دوستت داشته باشه


آن طرف خط ساکت شد


من هم چیزی نگفتم


ادامه ....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

واقعیه؟

آن طرف خط ساکت شد


من هم چیزی نگفتم


بعد با صدایی که بیشتر شبیه یک لبخند تلخ بود آرام پرسیدم


_ زیاده مگه نه؟


_ جمانه...


صدایش لرزید


دوباره اسمم را گفت


_ جمانه؟


اما دیگر توان جواب دادن نداشتم


صدایش دورتر و دورتر شد


آخرین چیزی که شنیدم صدای محمد بود که پشت سر هم اسمم را صدا میزد


_ جمانه... جمانه...


و بعد همهچیز در سکوت فرو رفت

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108