پارت 87
برای ناهار استانبولی درست کردم با سالاد
غذا کشیدم برای خودم چون تنها بودم بشقاب غذا رو برداشتم اومدم تو هال روبه روی تلوزیون غذا بخورم
کانال هارو بالا پایین میکردم و غذا میخوردم که در خونه باز شد و سپهر اومد داخل
درو بست و کلیدو پرت کرد رو جا کفشی
همان طور لقمه غذا تو دهنم بود با لپای بادکرده بهش سلام کردم که نگام کرد و سرشو تکون داد
کوفت لال نیستی که یه سلامی کن لاقل!
خسته رو مبل نشست و سرشو بین دستاش گرفت انگار کلافه بود
ظرف غذام تموم شد پا شدم ظرف رو گذاشتم رو سینک و یه لیوان دوغ برای خودم ریختم خوردم
سپهر : یه لیوان آب میاری برام/ باشه / یه لیوان آب خنک براش ریختم و رفتم کنارش بهش دادم
اونم یه نفس سر کشید
گوشیش زنگ خورد که نگاهی به صفحه گوشیش کرد و اهمیتی نداد بهش
دوباره زنگ خورد که گفتم : کیه؟ خب بردار شاید کاری داشته باشه / نیم نگاهی بهم کرد یعنی اینکه خفه شو به تو چه.
کلافه شدم پا شدم رفتم تو اتاق بچه و خودمو با وسایلش سرگرم کردم...