پاییز، تو چقدر شبیه منی...
چقدر دوست داری زودتر به غروب برسی؛ انگار تاریکی، پناهیست برای خستگیهایت. ناگهان میباری، بیآنکه کسی بداند چه چیزی در سکوت آسمانت شکسته است.
برگهای خزانزدهات، با تمام زیبایی شگفتانگیزشان، آرامآرام از شاخهها جدا میشوند؛ میریزند، گویی هرکدام سوگی پنهان را با خود به زمین میسپارند.
در بندبند گلها و درختانت، خشم و هراسِ آمدنِ سرما موج میزند؛ ترسی خالصانه از فصلی که قرار است گرمای زندگی را در آغوش یخزدهاش بگیرد.
و تو، در آن سکوت باشکوهت، در پسِ آن ظاهر زیبا و آرامت، غم عمیقی را پنهان کردهای؛ غمی چنان اصیل و ستودنی که حتی اندوهت نیز زیباست.
پاییز... شاید همین است که اینقدر به من شباهت داری؛ زیباییای که از دلِ سوگ میگذرد، سکوتی که هزار حرف ناگفته در خود دارد، و قلبی که با وجود ترس از زمستان، هنوز به بخشیدنِ رنگ ادامه میدهد.