چندماهه توی عقدم قرار بود عروسی بگیریم پدر همسرم فوت کرد همسرم دوتا برادر داره من واقعا راحت نیستم خونشون بمونم ولی چون حالشون بد بود یک ماهونیم منو نگه داشت پیش خودشون و شبا نرفتم خونه ب هزارتا بدبختی گذشت الان یک ماهو نیم خونه ما میموندیم که امشب با برادرم بحث کردن و رفت و گفت دیگه نمیام اینجا من موندم چکارکنم حالم خیلی بده موندم بین دوراهی هم دوست دارم اون خونمون پیشم باشه شبا بدون اون خابم نمیبره هم دوست ندارم خونه اونا بمونم سختمه چون اتاق نداریم اونجا واقعا خیلی حالو روزم بده شبو روزم شده گریه