سلام وقت بخیر . بچه ها. من درگیر یه داستانم . لطفا کسی میتونه راهنمایی. حرفی ، چیزی که آرومم کنه بگه. حال روحیم خوب نیست. من ۲۸ سالمه مجردم . ۳سال و نیم با پسری دوستم .تا قبل از عید امسال اینقدر رابطمون داشت جدی پیش میرفت . منو دعوت کردن خونشون پدرش درمورد اشناییت خانواده ها حرف زد . رسم و رسومات خانوادع ما . اونا همه میدونن از رابطمون . خانواده منم فقط مادرمو خاهرم اطلاع داشتن . کم کم حرف خاستگاری اومد وسط . اما یه داستانی افتاد وسط حال و روزم خراب کرده .عید امسال یه دوستش که خیلی بیشعور و هوله اورو تو یک گروه تلگرامی دخترو پسر ک همه مورد دارن اکیپی میرن بیرون و جشن و پارتی و دورهمی . شد شروع دعواهای ما. من مخالفش بودم ، اما کسی ک آب بدون من نمبخورد رفتارش عوض شد و قاطی اون آدما شد. وضع مالیشون خیلی خوبه تو جای خوش ابو هوای شهرمون خونه دارن حتی خونه خودش پارتی گرفته بود . خبرش به گوشم رسید خیلی حالم بد میشد یه شب پاشدم رفتم اونجا دیدم صدای اهنگ و خنده هاشون از خونش تا سر کوچه میاد . با اونا اخر هفتع ها میرفت تفریح . من ازش خاستم یا منم ببره یا بیاد بیرون ازین گروه . اما اون تازه خوش خوشونش بود ک با اونا اشنا شده . حتی ی روز ک دعوا کردیم گفت اره تو همش گیر میدی میایی میگی چرا به اون سلام کردی حساسی . با اونا خوش میگذره میرم تو هم با دوستات برووو خوش باش. وضع مالیشون خیلی خوبه شاید خیلی ازین دخترا بابت همین بش روی خوش نشون داده بودن فک کرده بود چخبرههه. .فاصله عاطفی بدی بوجود اومد . با خاهرش صحبت کردم اول ک باور نمیکرد میگفت اون حتی تورو به ما ترجیح میداد چرا اینطوری میکنه . گفت من باش حرف میزنم ولی فایده نداشت . هر شب میرفتم بیرون تو ۳ هفته گریه میکردم ک چیکار کنم تا این ک ی شب بعد مهمونی داشتن برمیگشتن تصادف بدی میکنه . خدا بش رحم کرده ک بلایی سر خودش نیومده. ازونشب اومد با دست شکسته مرخص ک شد از بیمارستان پیاده اومد سمت خونمون گرریه میکردااا ک حلالم کن این مدت اذیتت کردم . از هم دور شدیم به خاطر گروه لعنتی . همه دخترا و زناش فکر تیغ زدن دوس داشتن حالیشون نمیشه کع. گوشیشو داد گفت هرر چی مربوط ب این گروه و ادماش پاک کن بگو دیگ منو اد نکنه . دعواهای این مدت رو از دلت درمیارم . خلاصه کلی قوربون صدقه. الان دوباره ی ماهه . میاد هر روز دنبالم توجه ۱۰۰ مثل قبلا . اما نمیدونم چرااا من اینجور شدم . حالم بده . ب زبون بخشیدمش اما دلم سنگینه . دلم نمیخاد باش برم بیرون .همش فک میکنم با من بش خوش نمیگذرهه که اون زمان اونارو ترجیح میداد. میرم تو خونش گریم میگیره نفسم تنگ میشه متنفرم ازون خونه اون شبایی یادم میاد ک با بیرحمی تموم منو بیخبر میذاشت با اونا جشن و بزن برقص میومدن اینجا. عین فیلم جلو چشمامه از ماشینش متنفرررم میشینم فک میکنم این مدت کیارو ازون دخترای بدکاره نشونده . قلبم تیر میشه ازون دعواها. دلم صاف نمیشه باش دیگ تو بغلش هیچ ذوق ندارم .همش میخاد جبران کنه هااا خیلی خوب شده ولی حالم دست خودم نیس . از دیدنش احساس خوبی بم دست نمیده . انگار کوچیکم کرده . دلمو شکونده . همش گریم میگیره . عصبی میشم میبینمش. چیکار کنم با این حال تو رو خدا چیزی ب ذهنتون میاد بگین .