گفتم من چی گفتمش که ناراحت بشه فقط دلم سوخته واسش
حالا خودت بهش بگو اگه میخواد بیاد که با شوهرم بیاین
خودم هم بهش زنگ. زدم دوباره
گفتم زن داداش راستی ناراحت شدی گفتش که نه درس دارم واسه همین نمیتونم بیام
خلاصه شوهرم پاشد رفت هم مادرمو هم زن برادرمو به اصرار آوردش،آخه زن داداشم نخواست بیاد(مثلا خانم قهر کرد)
شوهرم گفت اگه نیای دلخور میشم
بیا یک ساعت دیگه خودم برت میگردونم خونتون
خلاصه آوردش، وقتی اومد من بهش گفتم زن داداشم من میگم خسته میشی وگرنه که مگه من بدم. میاد نیروی کمکی داشته باشم، اما دلم رضایت نمیده که تو اذیت بشی، خرفامو میشنید وسکوت کرد و هیچ چیزی هم نگفت
خلاصه زن داداشم ربع ساعت نشست
شوهرم رفت بیرون شوینده بخره
پشت سر شوهرم اسنپ گرفت برگشت خونه مادرم
بعد از چند روز من مادرم مریض شد صبح رفتم خونه مادرم
فقط از اتاق اومد بیرون سلام کرد و رفت تو اتاقشون واصلا برای صبحانه هم نیومد
تا بعد از ظهر که شوهرش از سر کار برگشت اومد سر سفره
ناهار رو که خورد باز رفت توی اتاق و نیومد بیرون تا غروب که من برگشتم خونه م