2777
2789
عنوان

زن داداشم

186 بازدید | 27 پست

میخواستم خونه ای که خریدم رو بشورم

به مادرم گفتم فردا میخوام خونه مو بشورم

زن داداشم که با مادر زندگی میکنه و اونجا بود حرفامو شنید

خلاصه گفت منم میام

گفتم خونه خیلی کثیفه و خسته میشی، اگه بگم نیا چی میگی

گفت بلاکت میکنم

گفتم خب باشه بیا


صبح روز بعد زن داداشم پیام داد بیداری

منم بهش زنگ زدم

گفتم پیام دادی؟

گفت آره مامانت گفته زنگ برنم، بیایم؟ نیایم؟ چیکار کنیم؟

گفتم مامان بیاد اما تو نیا خسته میشی اگرم ناراحت میشی که خب بیا ولی خیلی خسته میشی

گفت باشه پس نمیام

زنگ زدم به مادرم که آماده باشه که شوهرم بره دنبالش

مامانم گفت چرا به زن داداشت گفتی نیاد ناراحت شده قهرکرده!!!!!!!!!!!!!


بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

گفتم من چی گفتمش که ناراحت بشه فقط دلم سوخته واسش

حالا خودت بهش بگو اگه میخواد بیاد که با شوهرم بیاین

خودم هم بهش زنگ. زدم دوباره

گفتم زن داداش راستی ناراحت شدی گفتش که نه درس دارم واسه همین نمیتونم بیام

خلاصه شوهرم پاشد رفت هم مادرمو هم زن برادرمو به اصرار آوردش،آخه زن داداشم نخواست بیاد(مثلا خانم قهر کرد)

شوهرم گفت اگه نیای دلخور میشم

بیا یک ساعت دیگه خودم برت میگردونم خونتون

خلاصه آوردش، وقتی اومد من بهش گفتم زن داداشم من میگم خسته میشی وگرنه که مگه من بدم. میاد نیروی کمکی داشته باشم، اما دلم رضایت نمیده که تو اذیت بشی، خرفامو میشنید وسکوت کرد و هیچ چیزی هم نگفت

خلاصه زن داداشم ربع ساعت نشست

شوهرم رفت بیرون شوینده بخره

پشت سر شوهرم اسنپ گرفت برگشت خونه مادرم


بعد از چند روز من مادرم مریض شد صبح رفتم خونه مادرم

فقط از اتاق اومد بیرون سلام کرد و رفت تو اتاقشون واصلا برای صبحانه هم نیومد

تا بعد از ظهر که شوهرش از سر کار برگشت اومد سر سفره

ناهار رو که خورد باز رفت توی اتاق و نیومد بیرون تا غروب که من برگشتم خونه م

یکی به من بگه اشتباه کارم چیه دقیقا؟؟؟؟؟؟

کجا بی احترامی کردم؟

که این خانم این طوری بی حرمتی کرد بهم؟؟؟


خلاصه از اون ماجرا

دو هفته ای گذشته، من به برادرم گفتم زنت باهام قهرکرده گفت نه اتفاقا زنم برای کارش قراره بره یه شهر دیگه ای وتا 3ماه نمیاد واسه همین گفت میخوام کیک خونگی درست کنم که بریم خونه خاهرت

خلاصه نیومدن و رفت دیگه



دفعه اول گفتی خودش قبول کرده دیگه نباید دفعه دوم میگفتی نیا منم بودم ناراحت میشدم

زمان زیادی گذشت....فهمیدم همیشه اونیکه میخوای نمیشه....!فهمیدم هرکسی که باهاته الزاما"دوستت"نیست....!فهمیدم کسیکه تونگاه اول ازش بدت میادیه روزی میشه صمیمی ترین دوستت وبالعکس.....!فهمیدم که بی تفاوتی بزرگترین انتقامه....!تنفریه نوع عشقه....!دلخوری وناراحتی ازمیزان اهمیته....!غروربزرگترین دشمنه....!و"خدا"بهترین دوسته 🌷🌹🌸
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2839
2834
2835
2108