یه چیزی که وقتی یادم میاد میسوزم
بنظرتون وقتی ابن کارو کردم ایشون درمورد من با خودش چی گفته
یک هفته بود میدیدم چند تا کهنه کثیف تو تشت آبه
هیچ کس نگفت به من برو بشور
یه روز که دقیقا با ایشون اونجا بودیم
من یه روز به خود این آقا گفتم من اینارو وایسم بشورم
اونم رفت برام دستکش خرید آورد بشورم
تازه برا تعارف گفتم حالا نیازی نیس همینجوری میشستم
قشنگ خودمو زدم تحقیر کردم
اونم گفت رو حرف من حرف نزنیا
ینی چی با خودش گفته
هی خودمو سرزنش میکردم چرا من رفتم بشورم