گم شده ام میانِ شلوغیِ آدم ها ...
حوالیِ ظلمتِ هراس انگیز و مبهمی ؛
که مرا در بی نهایتِ خویش ، می فشارد .
و من ، چه کودکانه بغض می کنم ،
و من ، چه کودکانه می ترسم ...
مرا به آغوشِ خودت برگردان .
بدونِ تو هر کجا بروم ، گم می شوم ،
تو "باید" باشی ،
تو باید پناهِ من باشی !
بیا که از نگاهِ مشکوکِ عابرانِ شهر می ترسم .
خسته ام ،
تمامِ روحم از نبودنت ، درد می کند !
دارم با چشمانی خیس ، دنبالِ آغوشِ تو می گردم ،
مرا به خودت برگردان !
بگذار فقط سهمِ خودت باشم ،
بگذار میانِ حصارِ امنِ بازوانت بمانم و ؛
مقصدِ نهاییِ آرزوهایم "تو" باشی