پارت 85
همینجوری با خودم درگیر بودم
که دردی زیر دلم پیچید هی ول میکرد و دوباره میگرفت لبمو از درد گاز گرفتم و صورتم جمع شده بود
هیچکس بین این گیر و ویری حواسش نبود
داشتم از درد میمردم
سپهرم داشت دعوا میکرد و این بیشتر رو مخم بود
اعصابم بهم ریخت
عصبی گفتم : سپهر!! / همه ساکت شدن و برگشتن منو نگاه کردن
سپهر برگشت و نگام کرد تازه متوجه حالم شد
از درد حالت تهوع بهم دست داده بود
سپهر : چی شده/ اینقدر دردم زیاد بود دستی رو صورتم کشیدم
سارا اومد کنارم و نگران گفت : بهار چی شدی / گریم گرفته بود حتی نمیتونستم حرف بزنم
بهار : سپهر توروخدا بریم دکتر دارم میمیرم / مامان سپهر با افاده بلند شد و گفت : قدیم 6 تا شکم بچه میوردن از این اداها هم نداشتن / و از پیشمون رفت
با کمک سپهر و سارا سوار ماشین شدم و سپهر راه افتاد سمت دکتر
داشتم زمین رو از درد گاز میگرفتم