شهر غارت رفته از چنگیز می ترسد مگر؟
شاخه ی بی برگ از پاییز می ترسد مگر؟
بر طناب دار می رقصیم در هنگام مرگ
سر به کف از قاضی و از میز می ترسد مگر؟
ما قیامت را همین جا دیده ایم در این زمین ؛
روح ما از روز رستاخیز می ترسد مگر؟
نسخه ی دنیای ما بر آه و غم پیچیده است
جان ز تن بگذشته از تجویز می ترسد مگر؟
زهر را چون باده مینوشم ،بیاور جام را
تلخ کام از جرعه ای ناچیز می ترسد مگر؟
حسین وصال پور🌱🍃🍃