درحدی که چندبار منو با اسمم صدا کرد و من مستقیما گفتم خانم فلانی هستم. بازم یکی دوبار تو حرفاش با همکار خانمم شنیدم که میگه کیانا.
کمتر از یک هفته بعد من دیدم اینستا درخواست داده قبول نکردم خیلی هم برخورد بهم. و اینکه بگم از وقتی اومده من کلا کم حرف شدم با همکار خانم هم صحبت نمیکنم زیاد اما اون دوتا فرصتش پیش بیاد همیشه حرف میزنن
من چهارشنبه یکی از دوستای دانشگاهم که پسره اومد دنبالم از سرکار من بریم پیش بقیه بچه ها که مهمونی پایان تابستونشون بود. تازه من ۲ کوچه بالاتر سوار ماشینش شدم. نگو این اقا دیده برگشته به همکار خانمم گفته اره این دختره با این سن دوست پسر داره و بدکاره و... اصلا لیاقت منو نداشت خوب شد من درخواستشو قبول نکردم!!!!! درحالی که من اصلا درخواست ندادم اصلا با این اقا جز سلام و خسته نباشید حرف دیگه ای ندارم. من به همکار خانمم دیگه چیزی نگفتم فقط گفتم تو که منو میشناسی لازم نیست پیش پسره از من هم بخوای دفاع کنی اصلا برام مهم نیست. اما از اونروز همش ناراحتم فکرم درگیره. امروز رو حالم خوش نبود نرفتم این مرد مومن اومده تو اتاق همکارم گفته معلوم نیست آخر هفته با پسر کجا بوده که نیومده :|||||| بخدا پول نیازم وگرنه پامو اونجا نمیذاشتم. اما واقعا هم اذیتم چه کنم به نظرتون برم با مدیرم حرف بزنم اگه تونست منو ببره طبقه دیگه؟ حالم خیلی خرابه بخدا میترسم پسفردا به مدیرمون چیزی بگه اونم دیدش به من عوض شه
ببخشید انقدر نوشتم دلم پر بود