مبخام یکم درد دل کنم شاید یکی تونست آرومم کنه شاید یکی پیدا شد که مرهم روی رخمای لعنتیم بزاره
خستم ، خستم از رفتن پیش این مشاوره و اون مشاوره
۱۸ سالم بود ازدواج کردم الان ۲۶ سالمه ، از اون روز کذایی ۶ سال میگذره ولی هنوز نتونستم با خانواده همسرم راحت باشم من شخصیتم یکم کمروعه ، خانواده همسرم ادمای بدی نیستن ذاتا ولی خب بخاطر سن کمی که دارم همشون به چشم یک بچه به من نگاه میکنن و گاهی از بی سر و زبونیم سواستفاده میکنن همیشه دلم میخاست تک باشم دلم نمیخاست جاری داشته باشم ولی از شانس گندم دوتا دارم البته یکیشون هنوز نیومده ، در حال حاضر یه جاری دارم که خیلی باکلاسه ، با ایمانم هست به شدتم پررو و با سیاسته و خوش سر و زبون نمیدونم چه مهره ماری داره که اینجوری همرو جذب میکنه ، معلمه دستش تو جیب خودشه به شدت هم ادم بیخیالیه مثلا دو روز ممکته بره خونه مادرش بچه هاش اکر حونه مادرشوهرم باشن ککشم نمیگذه ، بر عکس اون من یه شخصیت خورد و شکننده و تلخم ، یه دختر افسرده و بی اعتماد به نفس ، انقدر اینجوری نبودم تو این خانواده اینجوری شده ام ، جوشون خشکه و زننده برام ، همشون یه جوری هستند ، نمیتونم باهاشون راحت باشم ، وقتی مادرشوهرم زنگ میزنه که دعوت کنه برم خونش هرجوری هم باهاش احوال پرسی کنم بازم شخصیت میگره اگه تعارف کنم مثلا لباستو بده اتو کنم انگار وظیفه امه میده با پررویی بهم ولی اگر جاریم بخاد اینکار رو بکنه نمیذاره، جاریم دو تا بچه داره ، عجیب اعتماد به نفسشون بالاست ، عجیب پرو هستن و عجیب سر و زبون دارن از تهران تا شمال ، خیلی خیلی شدید در حدی که من حریف زبونشون نمیشم ، بعضی وقتا حالم از خودم به هم میخوره که من نمیتونم حتی به این دو قلم بچه هم بگم نه ، مادرشوهرم با اینکه باهاش راحت نیستم نمیدونم چرا اینقدر با من راحته در حالی که خیلی تحویلمم نمیگیره ولی با جاریم عین دخترش رفتار میکنه در حالی که اون در حد من کار نمیکنه خونشون و خیلی خودشو سنگین میگیره بعضی وقتا ازش عجیب حساب میبرن ، دخترای جاریم یکیشون زنگ زدن میخایم بیایم خونتون باورم نمیشه نتونستم حریفش بشم با اینکه بهم چند بار گفت کاری نداریم ما بیایم خونتون نتونستم بگم نه ، کاری ندارم دلی حوصله ندارم . چون نه خانوادشون از رو میرن و یه تایم ثابتی اینارو میزارن میان دنبالشون نه خودشون از اونایی ان که بگن دیگه میخایم بریم ،
بعضی وقتا مادرشوهرم میفرسته زنگ من بزنن خودشم با من حرف نمیزنه به اونا میگه زنگ بزن برو خونه زن عمو
حالم بده کاش خودکشی گناه نبود چرا باید من گیر این خانواده بیفتم که انقدر به هم وابسته اند ، دردم یکی دو تا نیست اینا به هم وابسته ان شوهرم و خانوادش ، اگر سالی یه بار خانوادش زنگ من نزنن عین خیالشون نیست ولی باید بچشونو هروز ببینن . بدبختی اینه تو یه شهرستان کوچیک هستیم هرچی به شوهرم هم میگم بریم شهر قبول نمیکنه
از طرفی شوهرم ذاتا. ادم خوبیه و اخلاقای خوبی داره ولی من با توجه به روحیه ام نمیتونم با اینا بسازم
جاریم شوهرش طلبس و هر بار از قم میان مادرشوهرم هوس دورهمی میکنه و یه کارایی میکنه براشون که نگو و نپرس اون سه تا نوه رو هم از نوه ی دختریشون هم بیشتر دوس دارن