به عنوان یک متاهل میگم که خلاف نظر بقیه متاهلی دغدغش برام کمتر بوده تا مجردی
چون مجرد بودم دغدغه زندگی ایندم ، همسرم ایندم که هیچ دخلی توشون نداشتم خیلی زیاد بود
میترسیدم تنها بمونم یا شریکی نصیبم شه که به خاک سیاه بشینم. از این لحاظ فکرم خیلی درگیر بود
و اینکه برای پذیرفته شدن تو جامعه بزرگ سال مجبور بودم گاها خودی نشون بدم ...
کار و درس هم برام خیلی اولویت داشت چون همش حس میکردم ممکنه تا ابد تنها بمونم پس نیازه زودتر مستقل شم
محدودیت های زندگیمم زیاد بود بخاطر خانواده
پول هم تو دست و بالم کم بود
و اینکه برای خیلی از خرید ها من تصمیم گیرنده نبودم
ولی تو متاهلی همه چی برعکس شد
دغدغه همسر اینده و رفع تنهایی که رفع شد
همینکه ازدواج کردم افتادم وسط جامعه بزرگسال
کار و درس الان برام تفریحه. استرسی نیست برام مثل مجردی
محدودیت هم ندارم
عوضش دعدعه های الانم مربوط به حال و انروزه
چی بپزم ، به مادر شوهرم چی بگم ، چی بخرم؟ چیکار کنم ؟ چجوری همسرمو اروم کنم ؟ چجوری زندگیمو گرما بدم
همش پلن های مربوط به امروزه
و من اینو خیلی خیلی بیشتر دوست دارم تا فکر و خیال و اضطراب برای اینده
ولی در کل ما زن ها و دختر ها ذاتن خیلی اهل گلایه و بدبخت نشون دادن خودمونیم
به قول معروف از قزبانی جلوه دادن خودمون لذت میبریم