اونقدر خسته ام که حوصله ندارم بگم چی بهم گذشت تا گذشت...ولی پسری که ۵ سال باتمام وجودم باهاش بودم.
و اول اون منوعاشق خودش کرد دوسال سربازیش مث دیوونه ها گوشی میگرفتم تودستم میخابیدم. که زنگ زد تند جواب بدم.
شارژ وبسته شو خودم براش میفرستادم.
تمام خیابونهای این شهر رو پیاده باهاش راه رفتم(خیییلی فقیر بود)
بخاطرم تو روی همه هم وایساد خانوادش بشدت مخالف بودن (توسن کم مطلقه شدم)
بهم میگف یه روز پولدار بشم تنها کسی که حق داره جلوماشینم بشینه تویی
بهش. عشق. امید. انگیزه دادم. توی تمام مراحل زندگیش باهاش بودم.
پولدار که شد ۲۵ آذر ازهمه جا بلاکم کرد.ورفت ،بایکی دیگ نامزد کرد. راستش الان که اینارومیگم دیگ حسی بهش ندارم من دردامو کشیدم وسنگ شدم دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه هیچی هم غمگینم نمیکنه من ازاین ۹ ماه ۷ ماهش یک مرده متحرک بودم. فقط خدا میدونه چی کشیدم چقدر روانی شدم.
ولی بنظر شما کار خوبی کرد؟
آیا حق من این بود؟