تاپیک قبلی طولانی شده خلاصهاش میکنم من مجردم یه دوست متاهل دارم که یه بچه هم داره و خیلی وقته که باهاش دوستم دختر همیشه هوای منو داشته پول لازم بودم بهم پول داده دیگه پس نگرفته برام تولد گرفته یه بار کلی خوراکی برام فرستاده وقتی مریض بودم هر روز به من زنگ میزنم چهار پنج ساعت حرف میزنی منم باهاش درد و دل میکنم اون بیشتر بدیهای خانواده شوهرش زیاد میگه چند وقت پیش خودکشی کرد وقتی رفتم بیمارستان نوادهاش خیلی محترمانه منو بازجویی میکردن که خبر داشتم یا نه که گفتم نه نداشتم تو به هوش بیاد یک بار با پدرش حرف زدم یک بار با یکی دیگه حرف زدم و تو شوهرش تهمت زده بود که یه دوستی داره دوستش انگار اومده خونمون بعدش یه چیزایی که خوردن و اینجوری شدن که من اصلاً خونش نرفتم حالا که به هوش اومده همه خانواده به من زنگ میزنن که بیاد ببینش هواشو داشته باش بیمارستان شماره دوستشو میخواسته کسی زیاد باهاش حرف میزنه فقط شماره منو داده ر صورتی که با همه زیاد حرف میزدم چون خلاصه میخوام بکنم خیلی از دروغاشو الان فهمیدم باهاش چیکار کنیم خیلی هم بهم زنگ بزن