انقدر که سالها یکی رو دوست داشتم،و اون هیچوقت این حس رو به من نداشته حتی دونست یعنی از دیگران شنید ولی براش مهم نبود
از ۱۳ سالگی تا الان که ۱۸ سالمه
من اینجا دارم میمیرم اون از وجود حال من خبر نداره،من خودمم حتی درست نشده که بشناسمش
انقدر که از هم دوریم و سالی دوسالی یکبار همو میدیدیم
پسر عموی عزیزم اولین کسی بود که تو زندگیم دوستش داشتم،من مدتهاست خیلی دوستش دارم
چیکار کنم از خودم متنفرم ،کاش اونجور بدنیا میومدم که اون میخواست ،خیلی حس بدیه حس اینکه خودت به خودت بگی زشت ،من دیگه آرامش ندارم