به جایی رسیدم که برام مهم نیست ازم ناراحت باشه یا نه
قبلا خیلی کارای اشتباه کردم و اینقدر دقیق همون ساعت بعدش منتش رو میکشیدم اینقدر نازشو میخردیم چون دلم نمیومد بخاطر من ناراحت باشه
حتی طوری بودم که وسط دعوایی که بخاطر بی عرضه بودن و هرزه بودن خودشم بود میبوسیدمش که دعوا تموم شه گرچه تقصیر خودش بود
میخواستم بخاطر یه حرف دلخوری پیش نیاد رابطه خراب نشه اما الان....
دیشب بخاطر یه موضوعی که تو تاپیکمم گفتم دیگه از چشمم افتاد
حقیقتا انگار این موضوع دیگه باعث فوران شدنم و شد به تنهایی باعث از چشم افتادنش نبود
😔دوست ندارم ببینمش
میخواد بیاد غذا بخوره خونمون...اشتهام کور شد خودم
اگع اقایی این تاپیکو میخونه میخوام بگم حواستون باشه چی میگین ...مهم نیست عقده ای هستین یا دنبال انتقام
شما میتونین دست راست خودتونو با کارای خودتون قطع کنین...