دلتنگ بود قلبی در آرزوی یاری
غافل که باشد آن یار فکرش قدر کاهی
بیچاره دل شب وروز کارش دعا الهی
از من مگیر اورا دل خوش به اوست باری
بشنو صدای دل رب؛دل هر کشد به گاهی
عرشد بلرزد از آن دم از دل کشد زه آهی
اما خدا به او گفت هرگز مباد راهی
چون عشق گر نخواهدهردم شود راهی
عشق عالمش چنین است در محضر الهی
هردم دلی بسازدفردای رفتنش دل تا عالمی بسوزد