خیلی خسته شدم شوهرم اصلا بهم آرامش نمیدع جز استرس و دغدقه چیزی برام ندارع وقتی ازش دورم حالم خوبه ولی کافیه باهاش حرف بزنم همیشه فقط بهم انرژی منفی میده خودش همه جور تفریحی میره ولی با من هیچ کجا نمیره بیشتر وقتها خطش اشغالع ازش نفرت دارم و روز طلاقم بهترین روز زندگیمه فقط به خاطر اینکه دیگه از دادگاه خسته شدم بهش برگشتم چند روز پیشم رفتم خونه بابام اینقدر بچه هام دلتنگیمو کردن برگشتم ولی تا کی مگه نباید آدم با شوهرش خوش باشه دوسال جدا ازش زندگی کردم درسته از لحاظ مالی تو فشار وحشتناک بودم و مجبور شدم کار کنم ولی وقتی فکر میکنم اون موقع حسم بهتر بود فقط دخترم از دوری داداشش افسردگی گرفت و به اجبار چون مادرشوهر عفریته ام پسرمو گرفت برگشتم