بعضی شبها آدم واقعا ناراحت نیست، فقط دلش سنگینه.
نمیدونه دقیقا از چی، نمیتونه برای کسی توضیح بده چه اتفاقی افتاده و حتی اگر یکی بپرسه «حالت خوبه؟» احتمالا فقط میگه «آره، خوبم.»
اما خودش میدونه خوب نیست.
میدونه یه چیزهایی توی دلش جمع شده که هیچوقت فرصت نکرده دربارشون حرف بزنه.
خستگیهایی که دیده نشدن، ناراحتیهایی که قورت داده شدن و حرفهایی که همیشه توی ذهنش موندن.
شاید برای همین بعضی وقتها، آدم فقط دلش میخواد از همه فاصله بگیره.
نه برای اینکه کسی رو دوست نداره
فقط چون مدت زیادیه که داره تنهایی، خودش رو آروم میکنه.