اگر قرار است با هم رو راست باشیم،
چرا زمانی که غمگینی، سرت را پایین میاندازی
و چشمانت را از من میدزدی؟
چه چیزی را نباید ببینم؟
چرا اشکهایت را روی شانهی من نمیریزی؟
من تمام تلاشم را کردهام
که تنها برای تو خانهای امن باشم
و برای تو شانهای داشته باشم،
تا در بطن آن غمهای سخت،
اگر شانه هایت خمیده شد، و اندوه جهان،
بر تو چیره گشت، به سمت من، کج شوی...
چرا رنجهایت را از من پنهان میکنی؟
مگر گوشهای من،
چه چیز دیگری برای شنیدن داشتند؟
و چه چیزی برای من مهم بود؟
جز تو، و تو، و تو؟!