این همه وقت گذشت پارسال با ذوق شروع کردم اما از اینکه دوباره نشه بار ها ول کردم اما دوباره شروع کردم فقط بقیه فهمیدن من دارم جدی می خونم اما نمی دونستن که چقدر بد می خونم و به خودم اعتماد ندارم که می تونم یا نه ؟ خیلی از جاها ترسیدم واقعا ترسو بودم ترس از نشدن ، ترس از اینکه مگه میشه فقط یکبار اون طور که من می خواهم پیش بره ؟ یکی از دلایل هم که باعث می شد حالم بدتر بشه مشاورم بود خیلی مهربون بود اما هیچ وقت نمی گفت تو چرا اینقدر ترازت پایینه ؟ در تمام طول سال فقط بهم می گفت تو چرا اینقدر نا امیدی ؟ من تابستون شروع کرده بودم و هیچ نا امیدی نداشتم یعنی در واقع داشتم یکم فقط به خاطر اینکه خانواده ام کرده بودند تو مغزم ( مخصوصا بابام که تو مدرسه عادی هیچی نمیشی ) ظاهرشون با رفتار و باطنشون در تناقضه :)
اما مگه من همیشه اون نبودم که خوشحال بودم دوست داشتم اون طوری که می خواهم اون شغلی که دوست دارم شروع کنم پس چرا الان این چند وقت انگار فراموش کرده بودم خودمو گم کرده بودم همین الانم که دارم اینا رو می نویسم یه چیزی تو وجودم نمی گذاره برم سراغ کاری که باعث بشه به اینده ام برسم به اون چیزی که خودمو از این وضعیت نجات بدم :)
خدایا کمکم کن صبور باشم و شجاع در برابر این سختی ها دوام بیارم و بعد از مدت ها دوباره زندگی کنم ...