شاید سالهاست که داری به فرزندت میگی «لجباز»، در حالی که اون فقط داره با زبونِ بیزبونی بهت میگه که «گیر کردم، کمکم کن.»
اما این داستان فقط مالِ بچهها نیست... ما آدمبزرگها هم خیلی وقتها دقیقاً همینجوری میشیم.
اون رفیقت که یهو سرد شده، اون همکارِت که سرِ هر مسئلهی کوچیکی جوش میآره، یا اون پارتنری که وقتِ ناراحتی فقط سکوت میکنه و دیوار میکشه... هیشکدومِ اینها «آدمِ بدی» نیستن.
اونها فقط «خستهان».
وقتی آدم تویِ طوفانِ درونیِ خودش گیر میکنه، وقتی ظرفِ تحملش پر میشه و دیگه راهی برای گفتنِ «حالم بده» پیدا نمیکنه، شروع میکنه به رفتارهای عجیب:
بعضیها داد میزنن (میخوان صداشون شنیده بشع)، بعضیها میرن توی لاکِ خودشون (میخوان از هجومِ دنیا در امان بمونن)، و بعضیها هم لجباز میشن (چون تنها راهِ کنترلِ دنیا واسشون همینه).
اون عصبانیت، اون تلخی، اون بیمحلی... هیچکدومش از «بدذاتی» نیست. همهاش «نقابِ» خستگیه. نقابی که آدمها میزنن تا کسی نفهمه چقدر از درون خالی شدن.
کاش یه قول به هم بدیم:
دفعهی بعدی که دیدی کسی داره بدرفتاری میکنه، قبل از اینکه بهش برچسب بزنی یا قضاوتش کنی، یه لحظه مکث کن.
به جای اینکه بپرسی «چرا اینقدر رو مخه؟»، از خودت بپرس «چه زخمی داره که اینجوری فریاد میزنه؟»
شاید اگه به جایِ جواب دادنِ به اون «رفتارِ تند»، به اون «نیازِ پنهان» جواب بدیم، دنیا جایِ خیلی امنتری بشه.
شاید همهمون فقط نیاز داریم یکی ببینه که چقدر خستهایم... همین. 🌱