از دیروز تا حالا با لا سر بابام بودم بیمارستان
از دیروز نتونستم هیچی بخورم دیشبم سرد بود نتونستم بخابم هیچ
الان مامانم اومد بابام گفت چرا اومدی برو
منم زنگ زدم خواهر بزرگم گفتم فلانی میتونی بیای بیمارستان نزاشت حرفم تموم بشه گوشی قط کرد زنگ زد مامانم
بابامم زنگ زد بهم هزارتا حرفم زد ک چرا خودت نمیای خواهرت میخاد بره عروسی
گفتم بقران من میخاستم بگم تا پنج بیا تا من برم خونه یچیبخورم بد بیام تو برو عروسی نزاشت حرف بزنم گوشی قطع کرد
از هر دو طرف حرف خوردم زیاد