2777
2789
عنوان

ریدم تو این زندگی

146 بازدید | 8 پست

از دیروز تا حالا با لا سر بابام بودم بیمارستان

از دیروز نتونستم هیچی بخورم دیشبم سرد بود نتونستم بخابم هیچ

الان مامانم اومد بابام گفت چرا اومدی برو

منم زنگ زدم خواهر بزرگم گفتم فلانی میتونی بیای بیمارستان نزاشت حرفم تموم بشه گوشی قط کرد زنگ زد مامانم

بابامم زنگ زد بهم هزارتا حرفم زد ک چرا خودت نمیای خواهرت میخاد بره عروسی

گفتم بقران من میخاستم بگم تا پنج بیا تا من برم خونه یچیبخورم بد بیام تو برو عروسی نزاشت حرف بزنم گوشی قطع کرد

از هر دو طرف حرف خوردم زیاد

بچه‌ها اگه امرور خرید سوپرمارکتی دارین، پیشنهادم اینه که خریدتون رو از سوپرمارکت دیجی کالا انجام بدین. 😄

هم تا ۹۹٪ تخفیف داره، هم یه کد تخفیف ۵۰۰ هزارتومنی داره.

کد: ATP5

ارسالشم انگار رایگانه

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

وای الهی بگردمت دختر عجب روز و شب سختی داشتییی. منم تجربه بیمارستان بودن بالا سر کسی رو دارم. خیلییی سخته واقعا درکت میکنم کاملا حق داری دلت پر باشه. نه میشه جایی درست نشست نه میشه خوابید. یه دستشویی با استرس میره آدم. امیدوارم پدر زود مرخص شن. شمام برگردی خونه تا چند روز استراحت کنی.متاسفم که خواهرت اون رفتارو کرده. بسیار کار زشتیه. خواهر آدم تنها کسیه که اینجور وقتا پناه میشه. انشالله دیگه به کسی نیاز پیدا نکنی. ماچ بهت. خسته نباشی

وای الهی بگردمت دختر عجب روز و شب سختی داشتییی. منم تجربه بیمارستان بودن بالا سر کسی رو دارم. خیلییی ...

اگه عروسی اشناها هم بود یچی عروسی ی غریبه میخاد بره

اگه عروسی اشناها هم بود یچی عروسی ی غریبه میخاد بره

بعضیا کلا برای فرار از شرتیط استرس آور به هر چیزی چنگ میزنن. مام سه تا دختریم مادرم برای موضوعی بستری بود. منو آبحی بزرگه مثل این جنگ زده ها بالا سر مادر بودیم. آجی کوچیکم میومد هرازگاهی سر میزد ارااایش کرده و جینگول بعدشم راحت میرفت سر کارش

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108