من هشت ساله ازدواج کردم با خانواده شوهر تو یه ساختمون زندگی میکنیم
پدرشوهرم خیلی بیشعور و عوضیه
پارسال تولد دخترم بود میخواستم برا دخترم تولد بگیرم ، دخترم گفت دوس داره دوستاشو دعوت کنه با دوستاش راحت تره و بیشتر خوش میگذره
دیگ مام سه روز قبل تولد چن نفری دعوت کردیم و من برنامه ریزی کردم برا درست کردن ژله و الویه و....
دوروز مونده به تولد زن عمو پدرشوهرم که حدودا ۹۰ سالش بود فوت کرد فرداش پدرشوهرم اومد بالا که باید شما تولدتونو کنسل کنید، من با فامیل عموم رودربایستی دارم دلم نمیخواد صدا آهنگ بره از خونم بیرون ما طبقه بالا پدر شوهرم هسیم
بهش گفتم تولد بچه هاست ، باهم بازی میکنن یساعته تموم میشه ، فقط چون بچه ذوق داره میخوام براش بگیرم آهنگ نمیذاریم
اقا رفت سراغ شوهرم که زنت حرف گوش نمیده تو حالیش کن شوهرمم که عین همیشه عین بز بیخیاله
اقا من گفتم به لج این اقام شده تولدو میگیرم ،خلاصه مهمونا اومدن و اینا بچه ها رفته بودن تو حیاط بازی کنن پدرشوهرم سر میرسه میبینه دخترم و دوستاش تو حیاطن دارن بازی میکنن ، درو محکم میزنه و چهارتام فوش بلن بلن به من و میره بیرون که همه مهمونا میشنون ، خواهر و مادرم و...
دیگ من دیدم اینطوریه بچه ها رو آوردم تو خونه
یه یساعتی گذشت عصرونه اوردم ، دیدم مادرشوهرم درو میزنه
(خواهرشوهر و مادرشوهرمم دعوت کرده بودم که هیچ کدوم نیومده بودن)
با عصبانیت ک نمیخوای مهمونیتو تموم کنی ، شوهر بیچارم رفته مونده بیرون ، میگه نمیتونم بیام خونه اعصابم خورد میشه بی خداحافظی رفت
گفتم اینم عوض کادو و تبریک تولد نوته
خلاصه همه رفتن و من مشغول جمع کردن خونه بودم که دیدم پدر شوهرم تو راه پله بلن بلن میگه ، سردرد داره منو میکشه ، خاک به سر پسرم با این زن نگه داشتنش ، همچین نکبتی رو باید با کمربند فقط سیاه و کبود کرد و...
برا تولد دخترم دوچرخه گرفته بودیم دو سه روز بعد دیدم دخترم با گریه اومد خونه که بابابزرگ میگه اگه یبار دیگ ببینم با این بازی میکنی ، اینو میکوبم تو سرت خورد شه
حق نداری با این بازی کنی
دوچرخه بچه رو گرفته ازش برده گذاشته انباری درشم قفل کرده