رفتم که با نبودنم شاد تر شوی
آرامشت کجای جهان را گرفته است!؟؟؟
با شانه زنانه او بازی میکنی
این بغض لعنتی که پس از من نرفته است
دارد به بند بند دلم حمله میکند
این حس دلخوری که مرا میخورد مدام
این جای خالیت که مرا میزند زمین
این عشق لعنتی که نمی آورد دوام
بس کن عزیز من!به تنم زار میزنی
وقتی که وصله تن این زن نمیشوی
دیر آمدی. بهم نرسیدیم و فعل ها
گفتند تو مجاب به ماندن نمیشوی
اما دروغ بود تو را برده بود شعر
اما دروغ بود مرا کشته بود درد
از دور دست ها بغلت میکنم هنوز
مجردی که عاشقانه های مرا باور نکرد
از تو گذشته است مرا دوست داری و
از من گذشته است دوست دارمت
ازهم گذشته ایم و این سرنوشت ماست.......