بچه ها پسر داییم با مامانش اومده بودن خونمون الان رفتن
ابروم رفت
نمیدونم چه مرگم شده بود که انقد بهش زل زدم چن بار نگاهش افتاد من همینطوری نگا میکردم مث جغد . داشت با مامانم حرف میزد من وسطش نظر میدادم عه اخه به توو چه خاک بر سرم
معلوم نیست درموردم چی فک میکنه
حالا خوشگلم نیس اتفاقا خیلی هم زشته نمیدونم چرا امشب اینطوری کردم ینی پلک نمیزدما
اخرش به ابجیش گفت بریم دیگه دیر وقته
بدبخت فهمیدم معذب شده بود
دارم دیوونه میشم چرا اینکارو کردم ای خدا ابروم رفت