من یک زنعمو دارم (کوچیک تر از همه اس) بشدت دورو و بد ذاته
یک مدت با من صمیمی شد خداروشکر من حواسم بود از زندگیم چیزی بهش نگم و نگفتم اما دزدی کرد و من به روش نیاوردم (نگید چرا طولانیه و گردن نمیگرفت خانوادمم نزاشتن)
من بدون اینکه چیزی بگم باهاش قطع ارتباط کردم
این آدم از فشار زیاد هر روز داره ی بحث جدید درست میکنه
نه فقط برای من حتی برای خانوادم
داره یکاری میکنی حتی مامان بابامم تو چشم بقیه هیولا نشون بده (بقیه مامان بابامو منو دوست دارنا هیچکس با ما بد نشده اتفاقا با اون دارن بد میشن )
اما حتی به فامیلای دورمونم میگه و داستان درست میکنه
چند روز پیش رفته به مامان بزرگم گفته میدونستی فاطمه (زنعمو بزرگم) رفته بود خونه اینا (خونه ما) مامان بزرگمم گفته پس چرا فاطمه به من گفت تو خونه اس؟
بعد دعوا به پا شد و همه باهم دعوا کردن
من چطور حرفای این برام مهم نباشه؟
گریه و اینا نمیکنم ها ناراحت نیستم اعصابم خورد میشه