سر سفره بودیم،ماکارونی درست کرده بودم ،خیلی خوب شده بود،اومدم سر صحبتو وا کنم
گفتم ماکارونی ب این خوشمرگی، چرا بعضی مردا دوسش ندارن،مثلا همین دوست بابا،درک نمیکنم چراااااا دوست ندارن این غذارو
بابام برگشت جلو همه گفت،سرت تو کار خودت باشه،ب تو ربطی نداره!
خندیدم تا جو سر سفره خراب نشه.
خلاصه ناراحت شدم
بابام خیلی بداخلاقه،و هی باید مواظب باشی یچیز نگی تا بهت نپره
اعصابم خورده
حس میکنم ارزشم کم شد😔
من خودم هوای همرو دارم ولی بقیه رو نگا.
چی بگم والا
میخام با بابام سرسنگین باشم.