مامانم میگه دغدغههات بیخوده و قدر داشتههاتو نمیدونی
ولی من به خدا قدر داشتههامو میدونم. ولی نداشتن چندتا چیز داره اذیتم میکنه.
یکی اینکه به عنوان یه انسان بالغ، قدرت و اختیار زندگی خودمو ندارم، مثلا با بچههای کلاس نمیتونم برم بیرون چون بابام نمیذاره.
یکی اینکه هیچ وقت تو رابطه نبودم و میترسم به خاطر همین محدودیتام هیچ وقتم نتونم دوست داشته شدن رو تجربه کنم.
و آخری اینکه اخیرا از یه پسری خوشم اومده بود و اونم اتفاقا اوایل تلاش میکرد نزدیکم شه جوری که گاهی میگفتم نکنه اونم ازم خوشش میاد ولی الان یه دفعهای بدون اینکه هیچ اتفاق خاصی افتاده باشه، داره منو نادیده میگیره.
یه حس مزخرفی دارم هیچکس درکم نمیکنه.
احساس میکنم الان که جوونم باید با یه اکیپ برم بیرون و بگردم و رابطه داشتنو تجربه کنم ولی نمیتونم و نشستم تو خونه. و به حاش دارم غصه میخورم که ای وای جوونیم داره میره و من انقدر از بابام میترسم که نمیتونم جوونیمو نجات بدم😭😭😭