دیگر از رفتنِ آدمها ناراحت نمیشوم؛
فهمیدهام هرکس دیر یا زود،
به اندازهی حقیقتی که از او میدانی، از تو دور میشود.
آدمها نمیروند چون تغییر کردهاند؛
میروند چون بالاخره چهرهی واقعیشان
از پشتِ نیازشان به تو بیرون میزند.
من هم دیگر چیزی را نگه نمیدارم.
نه آدمی را، نه خاطرهای را، نه گذشتهای را.
چیزی که قرار باشد بماند،
برای ماندن دلیل نمیخواهد.
و چیزی که رفتنیست،
حتی اگر تمام وجودت را خرجش کنی،
باز هم یک روز
در سکوتِ کامل،
غریبهات میکند.
شاید بزرگ شدن همین باشد؛
اینکه دیگر از دست دادن،
غمگینت نکند...
فقط متوجهات کند
که از اول هم چیزی برای از دست دادن وجود نداشته.