عاشقی، ادعا نیست، ابتلاست...
هر کسی را ندهند نام عاشق، که عشق، پیش از آنکه به زبان آید، باید در جان آدمی اتفاق افتاده باشد.
عاشق حقیقی آن نیست که بسیار از یار بگوید، آن است که در راه یار از خویش بگذر، از توقع، از غرور، از خواستن بی حساب...
و اگر هزاربار میان ماندن و رفتن مخیر شود، باز دلش راه وفا را انتخاب کند.
راه عشق راه آسودگی نیست، کوهی است از غم، صبری است بی صدا و امتحانی است که در آن، عاشق باید هر روز اندکی از (من) خویش کم کند تا جایی که جز (او) نماند.
فرهاد کوه را فقط با تیشه نمی شکافد، آنچه کوه را فرو میریخت، صدق عشق او بود.
سالک نیز چنین است، کوه های درونش را با تیشه صبر میشکند، سنگ نفس را میتراشد، و از هر رنجی پله ای میسازد برای نزدیک تر شدن به محبوب.
عشق راستین آنجاست که اگر وصال دیر شد، وفا کم نشود. اگر دیدار به تأخیر افتاد، دل از راه برنگردد. و اگر سهم عاشق از این مسیر، تنها انتظار و دلتنگی باشد، باز بگوید، من برای رسیدن نیامده ام، آمده ام که در راه تو، به حقیقت خویش برسم.
عاشق صادق، در پایان راه دیگر نمیپرسد، چه به من رسید؟ بلکه فقط میفهمد که در آتش عشق، آن منی که روزی طلبکار وصال بود، سوخت...
و همین سوختن، آغاز تولد سالک است.