«آخرین نامه را نه با مُرَکب، که با تپشهایِ از نفس افتادهیِ قلبم برایت می نویسم.
می دانی؟ وقتی اعتمادِ کسی را می کُشی، او دیگر هرگز زنده از آن رابطه بیرون نمیآید. آن کسی که تو را صادقانه دوست داشت، خیلی وقت است در همین سکوتِ دروغ هایت جان داده؛ آنچه میبینی، تنها شبحی است که از من باقی مانده.
دیگر وقتش رسیده است؛ باید این پیکرِ خسته از تظاهر را بردارم و از دنیایِ تو برای همیشه کوچ کنم. جایی که من میروم، دیگر نه بازیِ تو خریدار دارد، نه صدایِ دروغ هایت به گوش میرسد. بگذار این آخرین پرده هم بیفتد و همه چیز در غبارِ فراموشی فرو برود.
دیگر به دنبالِ «آن کسی» که بودی نگرد؛ او همانجا که تو اولین بندِ نقابات را گشودی، برای همیشه چشمهایش را بست. این رفتن، شروعِ یک عزایِ ابدی برایِ خاطراتی است که تو خاکسترشان کردی.
به خاطرِ تمامِ روزهایی که برایت مُردم، مرا ببخش و به فراموشی بسپار.... در آخرین ایستگاه.
۱۵