بچه ها یه خانمه اومد سرکارمون س روز که دو روزش من فقط اونجا بودم
مدیریت کارمون چون صاحب کار مشکلی داره و نیستش با منه
روز اول که اومد من یک ساعت اونجا بودم که ب من گفت مشکی هستی سنت زیاد میخوره در صورتی که همه فکر میکنن من فوقش 20 سالمه این گفت سی سالته خودش متولد 69
بعدش من رفتم و اون روز نبودم دیگ
روز دوم که من بودم و زیر نظرش گرفتم دیدم زیر کار در میرع و شروع کرد به تخریب اون یکی همکار بینیت مشکل داره
پلکت افتادس چشمات پف دارن دماغ عمل کن مژه بزار و واسه آدم مجرد خیلی چاقی و اینا
به اون یکی هم گفت لاغر
و اما دیروز صاحب کار از من خواست که بگم چجوری آدمیه که نگهش دارن یا ن
کل دیروز فقط چس ناله کرد
فقط یک دستمال کشید اونم رو سر تا میز غر زد چقدر اینجا نظافت داره
آخر شب گفتم طی بزن کثیف ترین حالت ممکن طی زد
گفتم فلان کارو بکن کاری که واسه منو واسه بقیه همکارا مال یک ربعه اون تو س ساعت انجام داد و وقتی گفتم میشه زود تمومش کنی اینارو اینجا پخشن توپید بهم ک مگه من همش باید این کارو کنم
و از همه مهم تر ما همه مجردیم اون درمورد رابطه خودش و شوهرش بطور شفاف و بدون هیچ پرده ای واسم توضیح میده و هرچی میگیم محیط کار جای این حرفا نیست متاسفانه هی میگه
الان صاحب کار ب من گفت چطوره گفتم خوب نیست
عذاب وجدان گرفتم
کارم درست بود یا ن