یه عمر با وجود کلی مشکل و حسرت تو زندگیم همیشه امید داشتم به درست شدن شرایط
اینکه بالاخره تو کوچه ماهم عروسی میشه
نشد
یه شب یه اتفاق چراغ و روشنایی زندگیمو ازم گرفت
شاید چیزی که یه عمر به امید اون ادامه میدادم قرار نبوده هیچوقت سهم من از زندگی باشه
قرار نبود کسی عاشقانه نگام کنه و ذوق دیدن و با من بودن رو داشته باشه
و در عوض چیزی که فکر میکردم مشکل و بیماریه همون نجات دهنده ی من باشه ...
سهم من از این زندگی عشق و مورد توجه بودن نبود
ایشالله که هیچ دختری همچین عذابی رو نکشه
دوست داشتن و اهمیت داشتنه که آدمو زنده نگه میداره