داستان یکی از آشناهامون میخوام تعریف کنم
مال ۱۵ سال پیشه.
ی خانمی با پسر ۵ ساله سر ظهر داخل خونه بودن،و پسر مجرد یکی از اقوام شوهر، ک میشه پسر دایی شوهر ،وارد خونه میشه و کارت عروسی خواهرش رو میاره،و این آقا اصرار داشته وارد خونه بشه،خانم اول گفته من شوهرم نیست و قراره با پسرم برم جایی !این آقا میگه نه من میام ی چایی میخورم و میرم،و میاد بهش چایی میده خانومه،حالا این آقا از لحاظ فیزیکی خیلیی داشت ب محلی ک خانوم نشسته نزدیک میشد تا متاسفانه بهش دست زد،خانومم جیغ و داد ک گمشو از خونه بیرون،همه چی رو ب شوهرم میگم و....
آقاهه م التماس میکنه ب کسی چیزی نگو.
چیز خاصی اتفاق نیفتاده بود.
همون تماس دست فقط.
حالا این خانومه شب ک شوهرش اومد، ماجرا رو تعریف کرد،شوهرم زنگ زد ب آقاهه و داد و هوار و.........کلی بارش کرد خلاصه،مادر پسره، ک میشه زندایی شوهره،زنگ میزنه میگ هر حرفی داری بیا خونمون،اینا پا میشن میرن اونجا،زندایی شوهره تمام حقو میده ب پسرش و میگه مشکل از خانم توئه، و کلی تهمت بار اون خانم میکنه.
در حالی ک خانومه ب حجب و حیا و نجابت تو قوم زبانزد بود،ماجرا تموم میشه.و قطع ارتباط میکنن،و مادر اون پسره هر جا میشینه تو هر جمعی،میاد میگه این خانومه...هست و فلان،کلی تهمت بهش میزنه،و هر جمعی میرفته همه با انگشت نشونش میدادن،در این حد ،خانومه م شوهرش بهش شک کرده بود، و چن باری خانومش رو تعقیب میکرده و دیده بجز خونه مادرش جایی دیگه نمیره و شکش برطرف شده،خلاصه کلی تهمت پشت این خانم بوده،این خانم ک من باهاش حرف زدم،همون اول زندایی شوهرشو بخشیده و زندگی خوبی داره،چون دل بزرگی داره(:
ولی زندایی شوهرش،متاسفانه زندگی خوبی نداره و کلی کارما پس داده.
ی تهمت نابجا چقد میتونه رو زندگی آدم تاثیر گذار باشه.