بعد از کلی افکار درهم بلاخره از رو کاناپه بلند شد کلافه دستی تو موهای پر پشت جوگندمیش کشید و صدای باران کشوندش کنار پنجره از پشت شیشه قطرات باران رو لمس کرد؛خنکی شیشه از سر انگشتش بهش جون دوباره داد. پنجره رو باز کرد و ریه اش رو پر از هوای تازه کرد . بعد از مکثی کوتاه رهاشده بین قطرات خنک معلق تر از باران .........
اما در قلب خودش با خاطرات گذشته .....
فندک طلاییش رو در اورد و بعد از روشن کردن سیگار پکی عمیق زد ؛فندکی که از گذشته جامونده بود.فشار خفیفی بین دستش احساس کرد و بعد فی لتر سیگار رو کنار گلدونی که گُلش خشک شده بود و باران بی مهابا خودش رو به تنش میکوبید فشرد و مجدد پناه برد به کاناپه
روز جمعه
۱۸:۳۰
۱۴۰۵/۶/۱۳
پروآ