بچه که بودم و می اومدم اینجا، بالای سر قبرهای خالی وامیستادم، بعد با یه غصه ای میگفتم خب وقتی اینا رو حاضر و آماده میکنن مردمم بیشتر می میرن دیگه! آخه چرا این جوری میکنن؟
حالا چشمم که به این ردیف سنگ ها میفته، با تموم وجودم حس میکنم هیچی... واقعاً هیچی توی این دنیا ارزش اون همه حالِ بد و اضطراب رو نداشت. هیچ حرفِ ناگفته ای ارزش سنگین کردن دل رو نداشت و هیچ دلخوری و کینه ای ارزشِ حتی یک ثانیه فاصله گرفتنو. اینقدر غرقِ ترس از فردا شدیم که یادمون رفت آدمی که کنارمونه ممکنه فردا صبح نباشه.
آدمایی که میان اینجا، می مونن با یک خروار حسرتِ حرف های نگفته، با بغل هایی که دریغ کردن، با عذرخواهی هایی که غرورِ لعنتی شون نذاشت به زبون بیارن. وقتی به این خاک نگاه میکنن، میبینن تهِ تمام اون قهرها، اون کینه ها و اون غصه ها، فقط شده یه مشت خاک سرد و بی رحم که عزیزی رو برای همیشه کشیده توی خودش. چقدر دیر میفهمیم که هیچ چیزِ این دنیای لعنتی ارزششو نداشت... هیچ چیز.
